هرمه اى
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۱  کلمات کلیدی:
تعبیرى داریم براى چیزهاى الکى و قاطى، بنام "هرمه اى"... مثلا:"چقدر کارهات هرمه اى هستش"... معنى اش را نمیدانستم و اینکه از کجا آمده است، و بقولى شأن نزولش چیست. در جستجوهایم به شخصى در سده دوم هجرى برخوردم بنام "ابن هرمه"، که کارهایش بسیار عجیب و غریب بوده و در عین هوادارى از خاندان على، مداحى امویان را هم میکرده، یعنى تقریبا هیچ پرنسیپ رفتارى بجز سود خویش را نداشته است. احتمالا کلمه "هرمه اى"، از رفتار همین شخص برگرفته شده است: اِبْنِ هَرْمه، ابواسحاق ابراهیم بن علی بن سَلَمه بن عامر بن هرمۀ قرشی (90-176ق/709-792م)، شاعر مدیحه‌سرای مدینه در عصر اموی و اوایل عصر عباسی. سلسلۀ نسب او، با اندکی اختلاف در منابع کهن، به قبیلۀ قیس بن حارث بن فِهر ختم می‌شد که نسبت قبیلۀ قریش به او می‌رسد و انتساب وی به فهری و قرشی از همین جاست (ابن معتز، 20؛ طبری، 7/437؛ ابوالفرج، 4/367؛ خطیب بغدادی، 6/127، 128). نام دیگر قبیلۀ قیس، خُلُج است که چون از قریش جدا شدند (اختلجوا ممن کانوا معه)، به این نام شهرت یافتند (ابن معتز، همانجا؛ ابوعبید بکری، 1/398؛ نیز نک‍ : نفاع، 11-12). اجداد ابن هرمه در درۀ بطحان نزدیک مدینه اقامت داشتند و ابن هرمه در سیّاله (قریه‌ای نزدیک بطحان) زاده شد (بغدادی، 1/204؛ نفاع، همانجا؛ کحاله، 22). از زندگی او در میان قبیله‌اش، جز روایتی از ابوالفرج (4/367-368) که به طرد شدن او از قبیله و قصیدۀ هجائیۀ وی بر ضدّ آن قبیله اشاره کرده است، اطلاعی در دست نیست. در تاریخ ولادت و وفات ابن هرمه نیز اختلاف است. ابن شاکر (1/35) و صفدی (6/60) ولادت او را در 70ق حدس زده‌اند و ابوالفرج (4/397) در 90ق دانسته است، اما باتوجه به مدیحه‌ای که ابن هرمه در 140ق سروده و خود را در آن هنگام 50 ساله خوانده (همانجا)، سال 90ق درست‌تر می‌نماید. دربارۀ وفاتش نیز بین سالهای 150ق (ابن شاکر، همانجا) و 176ق (ابن کثیر، 10/176) اختلاف است، اما اگر روایت اصمعی (نک‍ : ابن جنی، 2/11) درست باشد، وی در خلافت هارون‌الرشید (حک‍ 170-193ق/786-809م) زنده بوده و در این صورت 176ق صحیح می‌نماید (قس: سیوطی، شرح شواهد، 2/682). آگاهی ما از زندگی ابن هرمه همانند بسیاری از معاصرانش، از شماری روایات ضد و نقیض به خصوص دربارۀ بخل‌ورزی، افراط در میگساری و مدایحی که دربارۀ فرزندان امام علی(ع) و خلفای اموی و عباسی سروده، فراتر نمی‌رود. زبیر بن بکار و ابن ابی طاهر و صولی هریک کتابی به نام اخبار ابن هرمه در دست داشته‌اند (نک‍ : ابن ندیم، 123-124، 159-160، 163-164) که از بین رفته است. منابع معاصر آنان یعنی اصمعی، معمر بن مثنی، جاحظ، ابن قتیبه و ابن معتز نیز جز یکی دو روایت کوتاه اطلاعی به دست نداده‌اند. تنها ابوالفرج اصفهانی در سدۀ 4ق روایات مختلفی دربارۀ او جمع‌آوری کرده که عمدۀ آگاهی ما متکی بدان است. سلسلۀ اسناد بیشتر روایات الاغانی بیانگر آن است که ابوالفرج اثر زبیر بن بکار را در اختیار داشته است. پس از ابوالفرج، تنوخی، مرزبانی و حصری، به‌ویژه ابن عساکر در سدۀ 6ق که گویا منابع بیشتری در اختیار داشته است، روایات اندکی بر آنها افزوده‌اند و از آن پس هرچه در منابع آمده، تقریباً تکرار سخنان گذشتگان است. به گفتۀ ابوالعباس ثعلب (1/81)، ابن هرمه در دیار بنی تمیم پرورش یافت، اما به گزارش دیگر منابع گویا وی در زادگاه خود سیّاله (در یک منزلی مدینه) پرورش یافته و در همانجا اشعار شعرای جاهلی و اسلامی و معاصرانش را فرا گرفته و بیشترین دوران عمر خود را نیز در همانجا گذرانده است (ابوالفرج، 4/372، 393، 5/260؛ ابن عساکر، 2/240). دوستی وی با اهل بیت از یک سو و مدح امویان از سوی دیگر، همچنین پای‌بندی او به برخی فرایض چون نماز و از سوی دیگر افراط در شرابخواری و عیاشی (نک‍ : خطیب تبریزی، 2/74؛ ابن معتز، 20-21؛ ابن عبدربه، 6/351-352؛ ابوالفرج، 4/387-388، 396)، از وی چهره‌ای دوگانه و متناقض ساخته است. از این‌رو، بدون در نظر داشتن شرایط سیاسی و اجتماعی آن روزگار نمی‌توان از وی تصویری واقعی به دست داد. در روزگار ابن هرمه، مرکز خلافت به شام منتقل شد و مردم شهرهای مکه و مدینه به صف مخالفان حکومت پیوستند و جریانهای سیاسی و احزاب مخالفی در این دو شهر به وجود آمد. از این‌رو بیشتر شاعران به طمع دستیابی به جایزه و پاداش (و کمتر از روی اعتقاد) به یکی از این احزاب روی آوردند. ابن هرمه متمایل به طالبیان، فرزندان علی بن ابی‌طالب(ع) بود و اشعاری که در مدح بنی هاشم، ازجمله عبداللـه بن جعفر، عبداللـه بن حسن، ابراهیم بن حسن و حسن بن زید سروده، در بیشتر منابع آمده است (نک‍ : همو، 4/372، 375-377، 12/226؛ ابن معتز، همانجا). پس از آنکه امویان به تدریج مخالفان خود را در حجاز از میان برداشتند، ابن هرمه نیز همانند بسیاری از دیگر شاعران از بیم جان و یا به طمع جوایز آنان، از ممدوحان خود دست کشید و در شمار مداحان بنی امیه درآمد (نک‍ : دنبالۀ مقاله) و نخستین مدایح خود را در شام به ولید بن یزید (حک‍ 125-126ق/743-744م) تقدیم کرد، اما چندان مورد توجه وی قرار نگرفت؛ از این‌رو به حجاز بازگشت و به مدح عبدالواحد بن سلیمان، والی مکه و مدینه (حک‍ 127-130ق/745-748م) پرداخت و از هدایا و جوایز وی بهره‌مند شد. گویا در این زمان عبدالواحد تنها کسی بود که به هنگام تنگدستی به یاری وی می‌شتافت. یک بار، زمانی که وی از حکومت مدینه عزل شده بود و در شام به سر می‌برد، ابن هرمه نزد وی رفت و چون اظهار تنگدستی کرد. وی هرچه در خزانه داشت، به او بخشید (نک‍ : ابن عساکر، 2/234-235؛ تنوخی، 3/16-18). با اینهمه، روحیۀ سودجویی و نفع‌پرستی وی سبب شده بود که او هرگز به ممدوحان خود وفادار نماند و از اینکه با اندکی کاستی و یا تأخیر در دادن پاداش، ممدوحان را رها سازد و به دشمنانشان بپیوندد، پروایی نداشت. عبدالواحد با اینکه بارها او را از فقر و بیچارگی رهانیده بود، باز همینکه از حکومت مدینه عزل شد، مورد بی‌مهری او قرار گرفت و شاعر به مدح جانشین او پرداخت و چون وی دوباره به حکومت رسید، به خدمتش شتافت و با تقدیم مدایحی از او طلب بخشش کرد (تنوخی، همانجا؛ نفاع، 29-30). هاشمیان را نیز به طمع پاداشهایشان می‌ستود و همینکه به او کمتر توجه می‌کردند، به طعن و هجو آنان می‌پرداخت. عبداللـه بن حسن از علویانی بود که بسیار به او توجه داشت و حقوقی ماهانه برای او تعیین کرده بود و حتی از او خواسته بود که خانواده‌اش را از سیاله به مدینه منتقل سازد تا بیشتر مورد حمایت او باشند و چون عبداللـه نتوانست به موقع به او یاری رساند، از وی روی برتافت و نزد حسن بن زید رفت و به مدح او پرداخت و چون عبداللـه مقرری وی را دوباره برقرار کرد، به او پیوست و حسن بن زید را به سختی هجو کرد (ابوالفرْج، 4/372، 375-377). با دگرگون شدن اوضاع و روی آمدن عباسیان، ابن هرمه ممدوحان پیشین را رها ساخت و چنانکه از گفتۀ ضبّی (ص 528) بر می آید، همچون برخی کارگزاران حکومت اموی به اندلس گریخت. اما گویی اقامت وی در اندلس چندان به طول نینجامید و دوباره به حجاز بازگشت. به استناد برخی روایات، وی در زمان حکومت سفاح (132-136ق/750-753م)، نخستین خلیفۀ عباسی، در مدینه بوده و در همین زمان بود که زیاد بن عبید اللـه (حک‍ 133-136ق)، والی مدینه، او را به جرم شرابخواری حد زد (نک‍ : خطیب تبریزی، همانجا؛ ابن قتیبه، 2/639). ابن هرمه که جز مدیحه‌سرایی وسیله‌ای برای امرار معاش خود نمی‌یافت و از طرفی به علت رابطه با علویان و نیز مدایحی که برای خلفا و کارگزاران اموی سروده بود، سخت مورد سوءظن بود و نمی‌توانست به سادگی خود را به دربار عباسیان نزدیک سازد، به مدح امرای ایشان، از جمله عبدالعزیز بن المطلب مخزومی والی مدینه و سرّی بن عبداللـه والی مکه پرداخت و نزد آنان اعتباری یافت و از صلات آنان بهره‌مند شد (ابوالفرج، 4/382-387، 394-395). در 145ق به هنگام قیام محمد بن عبداللـه (از نوادگان علی بن ابی‌طالب(ع)) بر ضد منصور (نک‍ : طبری، 7/552 به بعد)، ابن هرمه به رغم گرایشی که بر علویان داشت، به طرفداری از منصور خلیفۀ عباسی برخاست و منکر ارتباط خود با آنان شد (ابن معتز، همانجا). البته برخی این عمل وی را از روی تقیه دانسته‌اند (شوشتری، 2/548). با اینهمه وی چندان مورد توجه منصور قرار نگرفت. سرانجام، حدود سال 146ق که منصور برخی از بزرگان علم و ادب مدینه را به دربار خود فرا خواند، ابن هرمه نیز به همراه آنان روانۀ بغداد شد. خلیفه ابتدا بر او خشم گرفت، اما هنگامی که وی قصیده‌ای در مدح او خواند و نیز مدایح خود را دربارۀ علویان و کارگزاران بنی‌امیه انکار کرد، خشم او فرو نشست و 000‘10 درهم به او پاداش داد و به گفته‌ای او را ندیم خود ساخت (خطیب بغدادی، 6/128-129؛ صفدی، 6/59). از آن پس به تدریج چندان مورد توجه وی قرار گرفت که به درخواست شاعر، حتی برخی حدود الهی را درباره‌اش معطل گذاشت. به گفتۀ ابوالفرج اصفهانی (4/375) منصور به والی مدینه نوشت هرگاه ابن هرمه را به جرم شرابخواری آوردند، 80 تازیانه بر او زند و 100 تازیانه بر کسی که او را دستگیر کرده است و از این‌رو ابن هرمه در حالت مستی در کوچه‌های مدینه راه می‌رفت و مردم می‌گفتند کیست که 80 تازیانه را به 100 تازیانه بخرد؟ (قس: ابن قتیبه، 2/640؛ خطیب تبریزی، همانجا؛ نیز نک‍ : ابن عبدربه، 6/351-352، که این واقعه را به خلیفه المهدی نسبت داده است). شعر ابن هرمه: اشعار ابن هرمه در سده‌های 2 و 3ق نزد علمای بصره و کوفه از اهمیتی خاص برخوردار بود. زیرا پس از گذشت بیش از یک قرن از ظهور اسلام، او همچنان به شیوۀ جاهلیان شعر می‌سرود و فضا و روح جاهلیت در بیشتر اشعارش متجلّی بود (نفاع، 41-43؛ نک‍ : ابوالفرج، 4/384-385؛ صفدی، 6/59-60). به‌علاوه او از قبیلۀ قریش که به فصاحت و بلاغت معروف بودند، برخاسته بود. از این‌رو ابوعبیده دربارۀ وی می‌گوید: شعر عرب با امرؤالقیس آغاز و به ابن هرمه ختم شده است (نک‍ : سیوطی، المزهر، 2/484). اصمعی نیز او را در ردیف آخرین شاعرانی نهاده است که اشعارشان مورد استشهاد لغت‌شناسان قرار می‌گیرد (نک‍ : خطیب بغدادی، 6/131؛ خطیب تبریزی، 2/73). شواهد انبوهی از اشعار او که در لغت و ادب آمده، مؤید این گفته است (نک‍ : ابوعبید، 1/107، 150، 218؛ جاحظ، 1/105، جم‍ ؛ ابن جنی، 2/11؛ ابوهلال عسکری، 122، 145، 395؛ ابن عصفور، 32، 183؛ ثعالبی، 353؛ زمخشری، 4/239-240؛ نیز قس: نفاع، 41-50). برخلاف آنکخ در شعر دورۀ اموی ابداع و ابتکار کمتر به چشم می‌خورد، برخی ناقدان و سخن‌سنجان کهن ابن هرمه را از نخستین نوگرایان خوانده‌اند و شعر او را نقطۀ آغازین تحولاتی دانسته‌اند که در دورۀ عباسی به دست بشار و ابونراس به کمال رسید. از همین‌رو برخی او را از این دو شاعر برتر شمرده‌اند (جاحظ، 1/56؛ ابوالفرج، 5/264؛ سمعانی، 13/401، به نقل از محمدبن داوود بن جراح؛ قس: شکعه 94-95). معانی عمیق، ترکیبات قوی، تشبیهات و استعارات و تمثیلات زیبا در اشعار او از ویژگیهایی است که مورد ستایش بسیار قرار گرفته است (نک‍ : ابن ابی عون، 80، 229، 290؛ شکعه، 91-93).گرچه مدیحه بیشترین حجم اشعار ابن هرمه را تشکیل می‌دهد، اما وی به هجو نیز سخت تمایل داشته است و طبع هجاگوی او باعث شده بود که حتی از هجو خود و همسرش نیز دریغ نکند. برخی برآنند که وی در هجویاتش از جریر و فرزدق تأثیر پذیرفته است، حال آنکه در این مورد، اشعار وی به حطیئه شبیه‌تر است (نک‍ : صفدی، 6/60؛ شکعه، 82-83). علاوه بر هجویات و مدایح، اشعار حکمت‌آمیزی نیز داشته است که ابیاتی از آنها را ابن قتیبه (همانجا) و ابن معتز (ص 21) و ابن عساکر (2/241) در آثار خود آورده‌اند. از ابتکارات او قصیده‌ای بدون نقطه است. اصل این قصیده 40 بیت بوده که 12 بیت آن را ابوالفرج (4/378-379) آورده است. اشعار وی از همان آغاز در میان مردم رواج داشته و برخی آهنگسازان برای قطعاتی از آنها آهنگهایی ساخته، به آواز می‌خواندند (همو، 12/227). ابن ندیم (ص 81) اشعار او را که بیشتر توسط ابن ربیجح، راوی او نقل شده (نک‍ : ابوالفرج، 4/375) حدود 200 ورقه دانسته و مجموعۀ اشعارش که ابوسعید سکری از او فراهم آورده بود، حدود 500 ورقه بوده است. محمد نفاع و حسین عطوان اشعار او را در مجموعه‌ای با عنوان شعر ابراهیم بن هرمه گردآوری کرده‌اند که در 1389ق/1969م در دمشق به چاپ رسیده است. دائره المعارف بزرگ اسلامى/ابن هرمه
 
چرا قضاوت...
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٥  کلمات کلیدی:



قضاوت کردنمان در مورد دیگران، باید برخاسته از "آگاهی" ما باشد و قضاوت نکردمان هم باید از "ناآگاهیمان" سرچشمه گرفته باشد. دانستن و یا ندانستن، هر دو نمیتوانند دستمایه ای برای "قضاوت" باشند، یکی مناسب "قضاوت کردن" و دیگری در خور "قضاوت نکردن" است.
عموما خطاهای ما در مورد امر "قضاوت" از آنجایی برمیخیزد که دید روشنی از حدود "دانسته ها" و "ندانسته هامان" نداریم...



 
مبناهای طبیعی اخلاق
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٤  کلمات کلیدی:

آدام اسمیت در کتاب «نظریه‌ی عواطف اخلاقی»: «بشر هرچقدر هم که خودخواه فرض شود، برخی اصول واضح در طبیعت‌اش هستند که او را به شادکامی دیگران دلبسته می‌کند. حتی وقتی نفعی غیر از لذتِ تماشای شادکامی دیگران برای انسان وجود نداشته باشد، شادکامی آنها برای او اهمیت دارد.»

اشپیگل انلاین:
وقتی که شامپانزه ها غذای خود را با همنوعانشان تقسیم میکنند، هورمون لذت در مغزشان ترشح میشود و سبب شادمانی شان میگردد، طبیعت ما را به اجتماعی تر شدن تشویق میکند.
http://www.spiegel.de/wissenschaft/natur/schimpansen-verhalten-essen-staerkt-gemeinschaft-a-943617.html    

 

 

 

 


 
بهاران خجسته باد...
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی:

نوروز و سال نو به همه شما عزیزانم مبارک باد...

 

 

میر گلرنگ من اندر حق...

 

کودکانه و عید و عیدی


 
توجیه
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی:

على طبیب نیا وزیر اقتصاد در گزارش به مجلس خبرگان گفت:
«بنابراین مجموعه ای از مشکلات و چالش ها در کشور بوجود آمد که ناشی از ترکیب چند عامل اقتصاد بیمار، سوء تدبیرها و ساختار اقتصادی بیمار و ناسالم به ارث رسیده از دوران قبل از انقلاب و برخی از سوء مدیریتهای اخیر بود که در کنار تحریمهای خارجی باعث آشکار شدن مختصات منفی بی سابقه ای در اقتصاد کشور شد.»

از همه چیزش هم که بگذرم، از آن «ساختار اقتصادى بیمار و ناسالم به ارث رسیده از دوران قبل از انقلاب» نمى توانم بگذرم، یعنى بعد از سى و پنج سال هنوز هم مى توان گناه و قصورها را به گردن " قبل از انقلاب" انداخت؟ درین سى و پنج سال جمهورى اسلامى چه میکرده است؟
رضاشاه، همانى که شما دوستش ندارید، در ١٣٠٣ به قدرت رسید و در ١٣٢٠ به تبعید فرستاده شد، یعنى هفده سال در قدرت بود چیزى در حدود نصف از دوران حاکمیت جمهورى اسلامى؛ با این وجود در همان هفده سال تمام ساختارهاى کشور دگرگون شد و از یک خرابه دوران قجرها، کشورى امروزى ساحته شد.


 
جادوی موسیقی
ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی:

تقریبا موسیقی نیست که گوش ندهم و از آن لذت نبرم. از سرزمین آفتاب تابان "ژاپن" بگیر و از اروپای کلاسیک و مدرن بگذر؛ به قله های سرکش آند برآ، به دست راست بپیچ به میان سرخپوستان و اسکیمو ها و یا در سمت چپ به میان چوپانان لاماها، نوای فلوت هایی که پرواز کندرهای سر به ستیغ تندرها ساییده را مینوازند... از مرسده سوسا و ویکتورخارا و...

براستی چه اعجازی ست در موسیقی؟ شعرش را نمیفهمی اما چنان به وجد در می آیی که گویی خودت و دلت هستید که در میان تارهای گیتارها میلرزید.
آیا این همان گفته معروف است؟  «آنحا که کلام از گفتن باز می ماند موسیقی آغاز میشود.» !

بهر حال چه زیباست محو شدن در زبان "جان جهان"... و تن سپردن به جادوی آن...


 
ملکیان: از روشنفکری معنوی دفاع می‌کنم
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٦  کلمات کلیدی:

ملکیان: از روشنفکری معنوی دفاع می‌کنم

مصطفی ملکیان: سعی می‌کنم بدون اینکه از این شاخه به آن شاخه بپرم به وضوح مقصودم را بیان کنم. شکی نیست که اسلام تجددگرایانه همان چیزی است که امروزه در جهان اسلام از آن به‌عنوان روشن‌فکری دینی یاد می‌کنیم و مرادمان البته روشن‌فکری اسلامیست، نه روشن‌فکری هر دینی. روشن‌فکری اسلامی تعبیری است که به کار می‌بریم به جای اینکه بگوییم تجددگرایی اسلامی. من خودم معمولاً تعبیر تجددگرایی اسلامی را به کار می‌برم؛ اما امروزه متعارف شده به روشن‌فکری دینی.

 ***

 فرهنگ امروز - بهزاد جامه‌بزرگ:

چندی پیش در گفت‌وگویی که با «مهرنامه» انجام داده بودید صحبت از مراحل پنجگانه حیات فکری خود کرده بودید. که این مراحل به ترتیب شامل: بنیادگرایی اسلام، سنت‌گرایی اسلامی، تجددگرایی اسلامی یا همان روشن‌فکری دینی، اگزیستانسیالیسم الهی و عقلانیت و معنویت.  در نظر دارم بیشتر در خصوص مرزهای میان مرحله سوم و پنجم یعنی روشنفکری دینی و مرحله‌ای که الان در آن به سر می‌برید یعنی عقلانیت و معنویت پرسش کنم. برای بسیاری از اهل نظر همچنان این گره فکری وجود دارد که این دو با توجه به برخی شباهت‌هایی که با هم دارند در طول یکدیگرند و یا در عرض هم تعریف می‌شوند؟ و یا اینکه اصلا عقلانیت و معنویت حاصل نمی‌شود مگر با عبور از روشنفکری دینی؟

 

ملکیان: سعی می‌کنم بدون اینکه از این شاخه به آن شاخه بپرم به وضوح مقصودم را بیان کنم. شکی نیست که اسلام تجددگرایانه همان چیزی است که امروزه در جهان اسلام از آن به‌عنوان روشن‌فکری دینی یاد می‌کنیم و مرادمان البته روشن‌فکری اسلامیست، نه روشن‌فکری هر دینی. روشن‌فکری اسلامی تعبیری است که به کار می‌بریم به جای اینکه بگوییم تجددگرایی اسلامی. من خودم معمولاً تعبیر تجددگرایی اسلامی را به کار می‌برم؛ اما امروزه متعارف شده به روشن‌فکری دینی. حالا اگر سؤال شما این باشد که آیا پروژه عقلانیت و معنویت از روشن‌فکری دینی گذر کرده است؟ من بارها گفتم که روشن‌فکری دینی را مفهوم پارادوکسیکال می‌بینم، من معتقدم روشن‌فکری دینی یک تناقض در درون خود مفهوم دارد. درعین‌حال که بارها و بارها گفتم اصلاً به این معنا نیست که خدماتی را که به‌اصطلاح روشن‌فکران دینی از صدر مشروطه تا زمان ما در ایران و در سایر کشورهای جهان اسلام کرده‌اند، منکر باشم، من اصلاً منکر خدمات کسی نیستم.

بنابراین هیچ‌یک از نکاتی که در باب پارادوکسیکال عرض می‌کنم معنای انکار خدمات فرهنگی و حتی خدمات روشن‌فکران دینی نیست؛ اما خود روشن‌فکری دینی به نظر من یک مفهوم پارادوکسیکال است به دلیل اینکه روشن‌فکری قوامش به عقلانیت است، روشن‌فکر، روشن‌فکر نیست مگر اینکه به عقلانیت التزام داشته باشد، التزام صددرصد به عقلانیت داشته باشد. التزام حتی‌المقدور و یا نزدیک به صددرصد داشته باشد. از زمان کانت ، هردر و لسینگ و دیگران که بحث روشن‌فکری پیش آمد چه در سنت روشن‌فکری فرانسوی چه در روشن‌فکری آلمان و انگلستان، روشن‌فکر به کسی اطلاق می‌شد که پاسدار عقلانیت است و قوام روشن‌فکری پاسداری از عقلانیت است.

 

 

اما از سوی دیگر قوام تدین و دیانت پیشگی و دین‌ورزی تعبد است. محال است که کسی ادعا کند که من مسیحی هستم و بعد بگوید من نسبت به هیچ‌یک از سخنان عیسی تعبد ندارم، بلکه هر سخنی که از زبان عیسی صادر شد من از او مطالبه‌ی دلیل نمی‌کنم و تا عیسی دلیل قانع‌کننده و دلیل قاطع اقامه نکند من سخن او را نمی‌پذیرم، اشکال ندارد که کسی این حرف را بزند؛ اما نباید دیگر اسم خودش را مسیحی بگذارد؛ چون مسیحی کسی است که لااقل به سخن عیسی تعبد بورزد و سخن عیسی مسیح را بدون چون‌وچرا بپذیرد. معنا ندارد که کسی بگوید من مسلمانم ولی تا یک یک جملات قرآن را مطالبه‌ی دلیل نکنم و دلیل قانع‌کننده‌ای درباره‌اش القا نشود من نمی‌پذیرم پس اگر این‌طوری باشد که همه‌ی مردم جهان مسلمان هستند؛ چون اگر برای همه‌ی مردم جهان، برای یکایک جملات قرآن دلیل قانع‌کننده و قاطع بیاوریم آن‌ها هم می‌پذیرند. مسلمان کسی است که نسبت به جملات قرآن و پیامبر اسلام لااقل تعبد بورزد؛ یعنی این سخنان را بی‌چون‌وچرا بپذیرد. اگر قوام روشن‌فکری به عقلانیت است و اگر قوام تدین و دین‌ورزی به تعبد است، بنده عرض می‌کنم که عقلانیت با تعبد سازگار نیست، عقلانیت نافی تعبد است، تعبد نافی عقلانیت است چگونه دو چیزی که یکدیگر را ذاتاً نفی می‌کنند در پروژه‌ی روشن‌فکری دینی می‌خواهند با هم جمع شوند؟ چرا می‌گوییم عقلانیت نافی تعبد است و تعبد نافی عقلانیت است یعنی این دو تا با یکدیگر مانعه الجمع هستند به دلیل اینکه عقلانیت اقتضا می‌کند که اگر من ادعا می‌کنم که الف، ب است و شما از من مطالبه‌ی دلیل کردید بر الف، ب است، من مثلاً برهانی اقامه کنم به این صورت: الف، ج است و ج، ب است پس الف، ب است؛ بنابراین برای الف، ب است باید برهانی قیاسی به این صورت داشته باشم؛ اما تعبد یعنی اینکه اگر من ادعا کردم که الف، ب است و شما از من پرسیدید چرا الف، ب است؟ می‌گویم به این دلیل که x گفته است الف، ب است و بین این و برهان فاصله‌ی کهکشانی است.

 


 
سپاس زندگی...
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٤  کلمات کلیدی:

 

توی بد هچلی افتاده ایم، یک هچلِ بزرگ فرهنگی که از شدت بزرگی و قدمت و عمق و پهنا و غیره، اصلا متوجه آسیب زنندگی اش نیستیم. این فاجعه اینست که:

ارتباط ما با "زندگی" ارتباطی معیوب است.

: من میمیرم برات...

برزگترین کار ما برای آنکه دوستش داریم "مردن" است و نه ماندن. گرچه که در ته قضیه، اینست که من بخاطر تو از زندگی ام دست میکشم، اما این هر چه که باشد تقدیس و تحسین "زندگی" نیست.

خوانندهٔ معروف آمریکای لاتین، مرسدس سوسا، ترانه ای خوانده، بنام «سپاس زندگی» که در آن از اینکه زندگی میکند و از مواهب هستی برخوردار است سپاسگزاری میکند، و من هر چه به ذهنم فشار می آورم، در ادبیات و ترانه ها و کلاً فرهنگ خودمان نمیبینم نمونه ای برای ستایش زندگی و شادی...

سعدی مان میگوید: نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم

و حافظ مان: آدم آورد درین دیر خراب آبادم

حتی روشن بین هامان هم به زندگی نگاهی تیره و تار داشته اند.

درد بزرگی ست تحقیر زندگی؛ دردی که در مواردِ دیگر هم، تاثیر مخربش را بر اذهان ما  میگذارد. 

حتی بسیاری از نارسایی های روانی ما تابعی ست از اندیشه های بیمار ما...             


 
← صفحه بعد