یکی بود، یکی نبود.

 

در آغاز تمام قصه ها و افسانه هامان می شنویم که:"یکی بود، یکی نبود..."

در زبان آلمانی هم تمام داستان ها با این ترکیب ثابت شروع می شود: "es war einmal"، حدوداً چیزی به معنای "یکباری بود که..."

و این ترکیب ها در آغاز داستان ها و افسانه ها، با شنیده شدن شان، مخاطب را آماده می کنند که بداند با سخنی روبروست که ویژگی های خاص خودش را داراست: نمیتوان در آن به دنبال راست و دروغ وقایع بود و یا به دنبال ربط منطقی موضوعات با هم گشت...

باید در برابر روند حوادث مقاومت نکرد، باید خود را به دست سخن سپرد و اگر همدلی نکنی داستانی نخواهی شنید.

اما در تمام آنها یک چیز مشترک وجود دارد، همگی سرگرم کننده اند و لذت بخش؛ آنقدر که به هنگام سالخوردگی هم میتوان دلتنگ افسون افسانه های خردسالی شد...

/ 7 نظر / 135 بازدید

یعنی سال خوردنیه؟[نیشخند][چشمک]

علیکم السلام مرسی[لبخند]

اسکندری

سلام . یلدا را خوش باشی. این مجسمه بیگمان یه نسبتی با خزانه جماعت داره !

زینب

سلام.راستی یکی بود یکی نبود یعنی چی؟؟؟؟

زینب

واس چی این مجسمه پاهاش دو جوره؟منظور همون یکی بوده؟؟ هه

زینب

شایدم داره میگه یکی بود یکی نبود...یعنی یه دونه پا بود یه دونه دیگه نبود

رسول آخر الزمان

این مجسمه خیلی بی حیا نشسته...اصلن خوشم نیومد؟!!سازنده ش پیش خودش چی فک کرده؟!!شما که اینا رو میذاری لااقل یه شطرنجی یه سایه ای چیزی بذار...اینجا خانواده نشسته؟!!