هرمه اى

تعبیرى داریم براى چیزهاى الکى و قاطى، بنام "هرمه اى"... مثلا:"چقدر کارهات هرمه اى هستش"... معنى اش را نمیدانستم و اینکه از کجا آمده است، و بقولى شأن نزولش چیست. در جستجوهایم به شخصى در سده دوم هجرى برخوردم بنام "ابن هرمه"، که کارهایش بسیار عجیب و غریب بوده و در عین هوادارى از خاندان على، مداحى امویان را هم میکرده، یعنى تقریبا هیچ پرنسیپ رفتارى بجز سود خویش را نداشته است. احتمالا کلمه "هرمه اى"، از رفتار همین شخص برگرفته شده است: اِبْنِ هَرْمه، ابواسحاق ابراهیم بن علی بن سَلَمه بن عامر بن هرمۀ قرشی (90-176ق/709-792م)، شاعر مدیحه‌سرای مدینه در عصر اموی و اوایل عصر عباسی. سلسلۀ نسب او، با اندکی اختلاف در منابع کهن، به قبیلۀ قیس بن حارث بن فِهر ختم می‌شد که نسبت قبیلۀ قریش به او می‌رسد و انتساب وی به فهری و قرشی از همین جاست (ابن معتز، 20؛ طبری، 7/437؛ ابوالفرج، 4/367؛ خطیب بغدادی، 6/127، 128). نام دیگر قبیلۀ قیس، خُلُج است که چون از قریش جدا شدند (اختلجوا ممن کانوا معه)، به این نام شهرت یافتند (ابن معتز، همانجا؛ ابوعبید بکری، 1/398؛ نیز نک‍ : نفاع، 11-12). اجداد ابن هرمه در درۀ بطحان نزدیک مدینه اقامت داشتند و ابن هرمه در سیّاله (قریه‌ای نزدیک بطحان) زاده شد (بغدادی، 1/204؛ نفاع، همانجا؛ کحاله، 22). از زندگی او در میان قبیله‌اش، جز روایتی از ابوالفرج (4/367-368) که به طرد شدن او از قبیله و قصیدۀ هجائیۀ وی بر ضدّ آن قبیله اشاره کرده است، اطلاعی در دست نیست. در تاریخ ولادت و وفات ابن هرمه نیز اختلاف است. ابن شاکر (1/35) و صفدی (6/60) ولادت او را در 70ق حدس زده‌اند و ابوالفرج (4/397) در 90ق دانسته است، اما باتوجه به مدیحه‌ای که ابن هرمه در 140ق سروده و خود را در آن هنگام 50 ساله خوانده (همانجا)، سال 90ق درست‌تر می‌نماید. دربارۀ وفاتش نیز بین سالهای 150ق (ابن شاکر، همانجا) و 176ق (ابن کثیر، 10/176) اختلاف است، اما اگر روایت اصمعی (نک‍ : ابن جنی، 2/11) درست باشد، وی در خلافت هارون‌الرشید (حک‍ 170-193ق/786-809م) زنده بوده و در این صورت 176ق صحیح می‌نماید (قس: سیوطی، شرح شواهد، 2/682). آگاهی ما از زندگی ابن هرمه همانند بسیاری از معاصرانش، از شماری روایات ضد و نقیض به خصوص دربارۀ بخل‌ورزی، افراط در میگساری و مدایحی که دربارۀ فرزندان امام علی(ع) و خلفای اموی و عباسی سروده، فراتر نمی‌رود. زبیر بن بکار و ابن ابی طاهر و صولی هریک کتابی به نام اخبار ابن هرمه در دست داشته‌اند (نک‍ : ابن ندیم، 123-124، 159-160، 163-164) که از بین رفته است. منابع معاصر آنان یعنی اصمعی، معمر بن مثنی، جاحظ، ابن قتیبه و ابن معتز نیز جز یکی دو روایت کوتاه اطلاعی به دست نداده‌اند. تنها ابوالفرج اصفهانی در سدۀ 4ق روایات مختلفی دربارۀ او جمع‌آوری کرده که عمدۀ آگاهی ما متکی بدان است. سلسلۀ اسناد بیشتر روایات الاغانی بیانگر آن است که ابوالفرج اثر زبیر بن بکار را در اختیار داشته است. پس از ابوالفرج، تنوخی، مرزبانی و حصری، به‌ویژه ابن عساکر در سدۀ 6ق که گویا منابع بیشتری در اختیار داشته است، روایات اندکی بر آنها افزوده‌اند و از آن پس هرچه در منابع آمده، تقریباً تکرار سخنان گذشتگان است. به گفتۀ ابوالعباس ثعلب (1/81)، ابن هرمه در دیار بنی تمیم پرورش یافت، اما به گزارش دیگر منابع گویا وی در زادگاه خود سیّاله (در یک منزلی مدینه) پرورش یافته و در همانجا اشعار شعرای جاهلی و اسلامی و معاصرانش را فرا گرفته و بیشترین دوران عمر خود را نیز در همانجا گذرانده است (ابوالفرج، 4/372، 393، 5/260؛ ابن عساکر، 2/240). دوستی وی با اهل بیت از یک سو و مدح امویان از سوی دیگر، همچنین پای‌بندی او به برخی فرایض چون نماز و از سوی دیگر افراط در شرابخواری و عیاشی (نک‍ : خطیب تبریزی، 2/74؛ ابن معتز، 20-21؛ ابن عبدربه، 6/351-352؛ ابوالفرج، 4/387-388، 396)، از وی چهره‌ای دوگانه و متناقض ساخته است. از این‌رو، بدون در نظر داشتن شرایط سیاسی و اجتماعی آن روزگار نمی‌توان از وی تصویری واقعی به دست داد. در روزگار ابن هرمه، مرکز خلافت به شام منتقل شد و مردم شهرهای مکه و مدینه به صف مخالفان حکومت پیوستند و جریانهای سیاسی و احزاب مخالفی در این دو شهر به وجود آمد. از این‌رو بیشتر شاعران به طمع دستیابی به جایزه و پاداش (و کمتر از روی اعتقاد) به یکی از این احزاب روی آوردند. ابن هرمه متمایل به طالبیان، فرزندان علی بن ابی‌طالب(ع) بود و اشعاری که در مدح بنی هاشم، ازجمله عبداللـه بن جعفر، عبداللـه بن حسن، ابراهیم بن حسن و حسن بن زید سروده، در بیشتر منابع آمده است (نک‍ : همو، 4/372، 375-377، 12/226؛ ابن معتز، همانجا). پس از آنکه امویان به تدریج مخالفان خود را در حجاز از میان برداشتند، ابن هرمه نیز همانند بسیاری از دیگر شاعران از بیم جان و یا به طمع جوایز آنان، از ممدوحان خود دست کشید و در شمار مداحان بنی امیه درآمد (نک‍ : دنبالۀ مقاله) و نخستین مدایح خود را در شام به ولید بن یزید (حک‍ 125-126ق/743-744م) تقدیم کرد، اما چندان مورد توجه وی قرار نگرفت؛ از این‌رو به حجاز بازگشت و به مدح عبدالواحد بن سلیمان، والی مکه و مدینه (حک‍ 127-130ق/745-748م) پرداخت و از هدایا و جوایز وی بهره‌مند شد. گویا در این زمان عبدالواحد تنها کسی بود که به هنگام تنگدستی به یاری وی می‌شتافت. یک بار، زمانی که وی از حکومت مدینه عزل شده بود و در شام به سر می‌برد، ابن هرمه نزد وی رفت و چون اظهار تنگدستی کرد. وی هرچه در خزانه داشت، به او بخشید (نک‍ : ابن عساکر، 2/234-235؛ تنوخی، 3/16-18). با اینهمه، روحیۀ سودجویی و نفع‌پرستی وی سبب شده بود که او هرگز به ممدوحان خود وفادار نماند و از اینکه با اندکی کاستی و یا تأخیر در دادن پاداش، ممدوحان را رها سازد و به دشمنانشان بپیوندد، پروایی نداشت. عبدالواحد با اینکه بارها او را از فقر و بیچارگی رهانیده بود، باز همینکه از حکومت مدینه عزل شد، مورد بی‌مهری او قرار گرفت و شاعر به مدح جانشین او پرداخت و چون وی دوباره به حکومت رسید، به خدمتش شتافت و با تقدیم مدایحی از او طلب بخشش کرد (تنوخی، همانجا؛ نفاع، 29-30). هاشمیان را نیز به طمع پاداشهایشان می‌ستود و همینکه به او کمتر توجه می‌کردند، به طعن و هجو آنان می‌پرداخت. عبداللـه بن حسن از علویانی بود که بسیار به او توجه داشت و حقوقی ماهانه برای او تعیین کرده بود و حتی از او خواسته بود که خانواده‌اش را از سیاله به مدینه منتقل سازد تا بیشتر مورد حمایت او باشند و چون عبداللـه نتوانست به موقع به او یاری رساند، از وی روی برتافت و نزد حسن بن زید رفت و به مدح او پرداخت و چون عبداللـه مقرری وی را دوباره برقرار کرد، به او پیوست و حسن بن زید را به سختی هجو کرد (ابوالفرْج، 4/372، 375-377). با دگرگون شدن اوضاع و روی آمدن عباسیان، ابن هرمه ممدوحان پیشین را رها ساخت و چنانکه از گفتۀ ضبّی (ص 528) بر می آید، همچون برخی کارگزاران حکومت اموی به اندلس گریخت. اما گویی اقامت وی در اندلس چندان به طول نینجامید و دوباره به حجاز بازگشت. به استناد برخی روایات، وی در زمان حکومت سفاح (132-136ق/750-753م)، نخستین خلیفۀ عباسی، در مدینه بوده و در همین زمان بود که زیاد بن عبید اللـه (حک‍ 133-136ق)، والی مدینه، او را به جرم شرابخواری حد زد (نک‍ : خطیب تبریزی، همانجا؛ ابن قتیبه، 2/639). ابن هرمه که جز مدیحه‌سرایی وسیله‌ای برای امرار معاش خود نمی‌یافت و از طرفی به علت رابطه با علویان و نیز مدایحی که برای خلفا و کارگزاران اموی سروده بود، سخت مورد سوءظن بود و نمی‌توانست به سادگی خود را به دربار عباسیان نزدیک سازد، به مدح امرای ایشان، از جمله عبدالعزیز بن المطلب مخزومی والی مدینه و سرّی بن عبداللـه والی مکه پرداخت و نزد آنان اعتباری یافت و از صلات آنان بهره‌مند شد (ابوالفرج، 4/382-387، 394-395). در 145ق به هنگام قیام محمد بن عبداللـه (از نوادگان علی بن ابی‌طالب(ع)) بر ضد منصور (نک‍ : طبری، 7/552 به بعد)، ابن هرمه به رغم گرایشی که بر علویان داشت، به طرفداری از منصور خلیفۀ عباسی برخاست و منکر ارتباط خود با آنان شد (ابن معتز، همانجا). البته برخی این عمل وی را از روی تقیه دانسته‌اند (شوشتری، 2/548). با اینهمه وی چندان مورد توجه منصور قرار نگرفت. سرانجام، حدود سال 146ق که منصور برخی از بزرگان علم و ادب مدینه را به دربار خود فرا خواند، ابن هرمه نیز به همراه آنان روانۀ بغداد شد. خلیفه ابتدا بر او خشم گرفت، اما هنگامی که وی قصیده‌ای در مدح او خواند و نیز مدایح خود را دربارۀ علویان و کارگزاران بنی‌امیه انکار کرد، خشم او فرو نشست و 000‘10 درهم به او پاداش داد و به گفته‌ای او را ندیم خود ساخت (خطیب بغدادی، 6/128-129؛ صفدی، 6/59). از آن پس به تدریج چندان مورد توجه وی قرار گرفت که به درخواست شاعر، حتی برخی حدود الهی را درباره‌اش معطل گذاشت. به گفتۀ ابوالفرج اصفهانی (4/375) منصور به والی مدینه نوشت هرگاه ابن هرمه را به جرم شرابخواری آوردند، 80 تازیانه بر او زند و 100 تازیانه بر کسی که او را دستگیر کرده است و از این‌رو ابن هرمه در حالت مستی در کوچه‌های مدینه راه می‌رفت و مردم می‌گفتند کیست که 80 تازیانه را به 100 تازیانه بخرد؟ (قس: ابن قتیبه، 2/640؛ خطیب تبریزی، همانجا؛ نیز نک‍ : ابن عبدربه، 6/351-352، که این واقعه را به خلیفه المهدی نسبت داده است). شعر ابن هرمه: اشعار ابن هرمه در سده‌های 2 و 3ق نزد علمای بصره و کوفه از اهمیتی خاص برخوردار بود. زیرا پس از گذشت بیش از یک قرن از ظهور اسلام، او همچنان به شیوۀ جاهلیان شعر می‌سرود و فضا و روح جاهلیت در بیشتر اشعارش متجلّی بود (نفاع، 41-43؛ نک‍ : ابوالفرج، 4/384-385؛ صفدی، 6/59-60). به‌علاوه او از قبیلۀ قریش که به فصاحت و بلاغت معروف بودند، برخاسته بود. از این‌رو ابوعبیده دربارۀ وی می‌گوید: شعر عرب با امرؤالقیس آغاز و به ابن هرمه ختم شده است (نک‍ : سیوطی، المزهر، 2/484). اصمعی نیز او را در ردیف آخرین شاعرانی نهاده است که اشعارشان مورد استشهاد لغت‌شناسان قرار می‌گیرد (نک‍ : خطیب بغدادی، 6/131؛ خطیب تبریزی، 2/73). شواهد انبوهی از اشعار او که در لغت و ادب آمده، مؤید این گفته است (نک‍ : ابوعبید، 1/107، 150، 218؛ جاحظ، 1/105، جم‍ ؛ ابن جنی، 2/11؛ ابوهلال عسکری، 122، 145، 395؛ ابن عصفور، 32، 183؛ ثعالبی، 353؛ زمخشری، 4/239-240؛ نیز قس: نفاع، 41-50). برخلاف آنکخ در شعر دورۀ اموی ابداع و ابتکار کمتر به چشم می‌خورد، برخی ناقدان و سخن‌سنجان کهن ابن هرمه را از نخستین نوگرایان خوانده‌اند و شعر او را نقطۀ آغازین تحولاتی دانسته‌اند که در دورۀ عباسی به دست بشار و ابونراس به کمال رسید. از همین‌رو برخی او را از این دو شاعر برتر شمرده‌اند (جاحظ، 1/56؛ ابوالفرج، 5/264؛ سمعانی، 13/401، به نقل از محمدبن داوود بن جراح؛ قس: شکعه 94-95). معانی عمیق، ترکیبات قوی، تشبیهات و استعارات و تمثیلات زیبا در اشعار او از ویژگیهایی است که مورد ستایش بسیار قرار گرفته است (نک‍ : ابن ابی عون، 80، 229، 290؛ شکعه، 91-93).گرچه مدیحه بیشترین حجم اشعار ابن هرمه را تشکیل می‌دهد، اما وی به هجو نیز سخت تمایل داشته است و طبع هجاگوی او باعث شده بود که حتی از هجو خود و همسرش نیز دریغ نکند. برخی برآنند که وی در هجویاتش از جریر و فرزدق تأثیر پذیرفته است، حال آنکه در این مورد، اشعار وی به حطیئه شبیه‌تر است (نک‍ : صفدی، 6/60؛ شکعه، 82-83). علاوه بر هجویات و مدایح، اشعار حکمت‌آمیزی نیز داشته است که ابیاتی از آنها را ابن قتیبه (همانجا) و ابن معتز (ص 21) و ابن عساکر (2/241) در آثار خود آورده‌اند. از ابتکارات او قصیده‌ای بدون نقطه است. اصل این قصیده 40 بیت بوده که 12 بیت آن را ابوالفرج (4/378-379) آورده است. اشعار وی از همان آغاز در میان مردم رواج داشته و برخی آهنگسازان برای قطعاتی از آنها آهنگهایی ساخته، به آواز می‌خواندند (همو، 12/227). ابن ندیم (ص 81) اشعار او را که بیشتر توسط ابن ربیجح، راوی او نقل شده (نک‍ : ابوالفرج، 4/375) حدود 200 ورقه دانسته و مجموعۀ اشعارش که ابوسعید سکری از او فراهم آورده بود، حدود 500 ورقه بوده است. محمد نفاع و حسین عطوان اشعار او را در مجموعه‌ای با عنوان شعر ابراهیم بن هرمه گردآوری کرده‌اند که در 1389ق/1969م در دمشق به چاپ رسیده است. دائره المعارف بزرگ اسلامى/ابن هرمه

/ 10 نظر / 121 بازدید
sophia

دوست گرامی متن شما بیشتر به بیوگرافی یک شاعر اختصاص دارد تا ریشه شناسی یک واژه...من این اصطلاح را در کتاب ضر ب المثل های فارسی پیدا نکردم؛ همچنین در فرهنگ دهخدا؛شاید درست جستجو نکرده باشم؛ اما در فرهنگ ما که در موراد بی قاعده و بی قانونی واژه "هردمبیل" را به کار می بردند که البته برای بیان معنی الکی؛خیلی مناسب نیست. خود "الکی" هم به نظرم یک اصلاح باشد؛ که به معنای غیر حقیقی بودن را می دهد؛ که تاحدودی مشخص است این اصلاح از توری سیمی الک برداشته شده است.. اما "هرمه"مشخص است که این شاعر عرب باشد و اشعارش نیز عربی؛ پس قاعدتا نفوذ شهرت این شاعر در میان فرهنگ ایرانیان کمرنگ خواهد بود...یعنی این فرض که اکثریت مردم با طرز زندگی و صفات و اشعار این شاعر آنقدر آشنایی داشته اند که از نام او اصطلاحی ساخته باشند...اما یک بحث دیگر...شاید اعراب از پیش این اصطلاح "هرمه" ر و برای بیان منظور "درهم و برهمی" به کار می برند و زندگی این شاعر باعث شده که مردم به او لقب "هرمه " بدهند؟!!!(من که با زبان عربی هیچ آشنایی ندارم؛فقط یک فرض بسیار بعید را در نظر میگیرم)یعنی ما و.قت

sophia

به نظرم جالب ترین کلمه همین "تقیه" است...یادم سرکلاس معلم دینی ما به ما گفت تقیه یعنی "بیشتر ضربه زدن و کمتر ضربه خوردن" خوب این بد نیست که کیه که دلش میخاد بیشتر ضربه بخوره؟!!مسلمه این سیاست هر نبرد سرد و گرمیه؟!!یعنی بهرحال آماده باش هستی و صلحی در کار نیست؛فقط د اری دشمن رو فریب می دی؟!اینم بد نیست؛ اما متن زیر بنظرتون چی میگه؟! "ابن هرمه به رغم گرایشی که بر علویان داشت، به طرفداری از منصور خلیفۀ عباسی برخاست و منکر ارتباط خود با آنان شد (ابن معتز، همانجا). البته برخی این عمل وی را از روی تقیه دانسته‌اند " سکوت هم نتونسته بکنه؛ باید حتما شعر میگفته و چون اوضاع بهم ریخته بوده "تقیه" کرده؟"!!!یعنی سنگر عوض کردن هم میشه تقیه؟!!

باباپنجعلی

خانم سوفیا سلام چون به یکی از تکه کلام های بنده (الکی می گه) اشاره کردید ناچارم که عرض کنم : به نظر میاد ریشه ی الکی که شما فرمودید خیلی صحیح نباشه چون الک چیز های سره رو از ناسره جدا می کنه برای همینم بعضی جاها بهش میگن سرند(به فتح سین و راء وسکون دو حرف باقی مونده) واین خیلی با اون الکی همخوان نیست شاید به الک دولک بیشتر بخوره که چوب رو پرت می کنند وشانسکی (همون الکی) به یه جایی می خوره!!! والله اعلم بالصواب!!!!

سوفیا

بابا پنجلی عزیز; حرف شما شبیه حرف اون کسی که وارد مغازه ای میشه لیوانها رو نگاه میکنه میگه "اینا چرا در نداره" بعد که لیوانو بلند میکنه با تعجب میگه"اه تهشم که سوراخه؟!" البته کار الک غربال کردنه..منتها الک چون تور سیمی در قسمت زیرینش داره حالت ی ظرفی غیرواقعی داره..این اصطلاح بهتر با این وسیله جور درمیاد تا بازی الک دولک..اگه حرف شما صحیح باشه شما هم بهتره ممبعد بفرمایید"الک دولکی میگه؟!"

یک شاهد زنده :)

من نمی فهمم حرف کی سندیت داره؟!این عبدالله مستوفی از دوره ای نقل میکنه که اوضاع اقتصادی خوب نبوده؛ مردم مجبور بودن الک رو از چیزهای الکی بسازه والا خودتون یکم فک کنین...[متفکر]قبلتر از ایشون اوضاع طور دیگه ای بود؟![چشمک] من این موهام رو تو آسیاب سفید نکردم !؟ آقا بهرام شما اون موقع کوجیک بودی یادتون نمی یاد ولی من یادمه[مغرور]؛ ما تو آسیاب که نمی تونستیم از پارچه الکی الک بسازیم؟!!اصلن با عقل جور در نمی اومد...اینجوری باید صبح یکی میساختیم که ساختنش یک ساعت طول میکشید بعدشم باید بعد ظهر یکی دیگه میساخیتیم؟!!یعنی همش وقتمون الکی! صرف ساختن الک میشد؟!!اره الک رو از تور سیمی نمی ساختیم؛ با نخ ریسه شده صفحات مشبک میساخیتم؛ من چون از قدیم بودم این چیزها رو به چشم خودم دیدم[دروغگو]در ضمن پارچه کتانی یا پنبه ای واسه ماست چکه ای مناسبه نه الک...آهان اون موقع ها که هنوز از پارچه های بی مصرف الک نمی ساختن در بازی الک دولک به چوب کوچیکتر پیل و به چوب بزرگتر دسته میگفتیم[چشمک]

ننه حوا

الکی از خودتون بحث نسازین!؛ حرف هیچکدومتون درست نیست؛بعنوان ننه تمام بشریت که مجبور بود به همه ابنا بشر زبون واسه صحبت کردن یاد بده این مسئولیت سنگین ساخت واژگان رو خدا رو دوش من گذاشت بعدشم کی همراهم کرد این آدم که مدام میرفت سفر تایلند!و همش میگفت جلسه کاریه؟!!اما این اصطلاح "الکی " رو من نساختم ؟! از کلمات وحی خداوندیه؛ میدونین قضیه ش چیه: اون موقع ها نه ریش سفید محله بود نه دادگاه خانواده ؛ از دست این آدم و حرص دادنشان کجا رو داشتم برم ...ناچارا رفتم به خدا شکایت کنم که خدایا این آدم رو چتوری ساختی که حرف گوش نمیده ؛ وحی اومد "الکی "؛ بعدشم فهمیدم که خدا این حرفو الکی! نگفته این آدم فقط کاراش الکی نبود که قولاشم الکی بود؛ من این درد دلمو آخه به کی بگم:( کی میدونه من چند بهار و چند تابستون و زمستون همش برگ درخت میپوشیدم؛ خودش که واسش زیاد مهم نبود تازه یه تیکه برگ کافیش بود؟!حالا بهار و تابستون هیچی زمستونا رو بگو!؟؛ بعدشم همش قول الکی میداد این زمستون واست پالتو پوست میگیرم گردنبند فلان میگیرم... خونه ویلایی و هزار قول الکی دیگه..خلاصه این واژه الکی رو الکی نگیرین...

باباپنجعلی

اگه مرتیکه جنتی نبود لازم نبود تو اونقد عذاب بکشی وبخودت برگ ببندی .خودت بودی وآدم .

sophia

جناب بهرام؛ممنون از توضیحات شما، خیلی خوب و خیلی کافی؛تابحال تا این اندازه به اهمیت ریشه کلمات توجه نکرده بودم؛ ریشه شناسی کلمات و اصطلاحات از جهتی میتونه آشنایی با ذهن گذشتگان هم باشه؛فقط من این سوال برایم پیش آمده؛چیزی که جناب عبدالله مستوفی نقل نموده میتونه به نوع دیگه ای هم برداشت بشه؛برای مثال شاید شنیده یا دیده باشید که فلز سوراخ سوراخ شده ای بگویند بدرد آبکش ساختن میخورد..منظور این نیست که میخواهند از آن آبکش بسازند بلکه بیان این است که شبیه آبکش شده است؛ در مورد ساختن الک از پارچه های بدرد نخور نیز قضیه میتواند اینگونه بوده که پارچه آنچنان نازک کهنه شده که شبیه توری الک شده...این فرض ذهنی من است؛ البته روز گذشته از مادرم پرسیدیم شما میدونی در زمان مادربزرگ و قدیمی تر از اون الکها را چگونه میساختند؛ مادرم گفت کولی ها الکها رو از پوست حیوانات می ساختند...از آنها می خریدند(این چیزیه که مادرم گفت؛حوصله نداشت بیشتر واسم توضیح بده) باباپنچعلی عزیز؛داشتن حجاب یا کلمه مناسبتر او پوشش گاهی برای کسانی که دوستشون داریم لازم تر...اگه این پوشش نباشه (بعنوان مجاز در نظر بگیرین)دوست داشتن دیگری سخت میشه...

sophia

دوست گرامی؛ دقیقا به همون چیزی اشاره فرمودید که قبلا هم گفتم؛گاهی وقتها چیزی از گذشتگان نقل میشه ولی با عقل سلیم ما همخوانی نداره...[نیشخند] در ضمن من فقط به فعل این دو توجه داشتم،اینکه کار هر دو سوا کردن دو چیز از یکدیگره...حالا اگر اشتباهی هم از طرف من صورت گرفته می پذیرم چون در این زمینه دانشی ندارم..

sophia

اما معمولا برای ارضای کنجکاوی راههای زیادی هست؛اگر حوصله داشتید؛در منزل این روش رو امتحان کنید؛یه تکه مقوا و یه برگه کاغذ کاهلی اگه دم دست دارین واسه اینکار مناسبه؛هرکدوم رو با یه سوزن سوراخ سوراخ کنید...ببنید با کدوم بهتر میتونید کار الک کردن آرد یا همون فلفل رو انجام بدین...